تبليغاتX
گل بارون زده

نامه ای به یک آشنا

سلام ...

صدایت مرا می خواند ومن در میان این همه آدم  تنها مانده ام و این چیزی نیست که مرا ازتو برهاند.

می دانم که در میان باور ها و در میان سکوت مرا می خوانی و تو...

و تو تکیه گاه همیشگی من خواهی بود و این را تو خود می دانی

احساس را پاسخی نیست و این مرا آزار می دهد و من ازاین همه در باتوبودن دچار تردید

شب همدم تنهایی من و روز را نمی شناسم .

به پای حرفهایم که بنشینی من از تو حرفها دارم از تو که مرا آزردی

دوست داشتن واژه ای شده که من از آن بیزارم تا کسی مرا در یابد که بعید می دانم

طلوع را آشفته می بینم

و غروب را

در انتظار غروب مردم سر و دست می شکانند

پس خدایا بگذار تا در غروب زندگی کنم

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 10:44 توسط مثل هیچ کس |

نامدار تنهایی  من

در طلوعی که کس آن را نمی بیند و در غروبی که همه در انتظار دیدن آن لحظه شماری می کنند و در کنار تنهایی ما من غریبم ...

احساس واژه ای می شود پوچو بی معنا و من در میان آن همه بی مهری چه بی ریا مانده ام .

هر نفسی که می کشم پر از خالی بودن است و هر روزی که می گذرد درهم و بی مقدار است

کاش که لحظه ها را کسی نگه می داشت و کاش از با من بودن دلم کسی داشت

به تکرار لحظه ها که باشد تو را خواهم دید ولی چه بی مقدار زمانها را با پوششی از کاغذ می سنجند

دور از آدمها زمان از دست خواهد رفت و دور از نگاه لحظه و من باز با آن همه تکرار امیدوار ...

به امید روزی که خود را پیدا کنم

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 20:45 توسط مثل هیچ کس |

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 23:21 توسط مثل هیچ کس |

مرا اینگونه می داری از خود می رانی و از گفته خود می داری

مگر خاری تو از گل تو خود اینگونه می داری

من از احساس با تو بودن و از اینکه چگونه در برابر مهربانیهایت و در طپش نگاهت سو سو می زنم آگاهم

تو را می شناسم  من از دیدارتو هر گز نکاهم

تو را من چشم در راهم

به آنسوی ما که مائیم یا نه و یا در یک نگاهیم یا نه شکی نیست

با احساس ترین لحظه ها ارزانی آنم که در نگاه فرو نهفته من و در با ور بودن قدم برداشته است

دوستان را اگر از خود نرانی من همانم که تو می دانی

به لبخند ها سلا م و سلام

و به افق روشنی ها که در هر لحظه از بودن با من قدم بر میداری

دوست داشتن واژه ای است که اگر از روی ریا باشد که هیچ را هم نمی توان گفت

دوست داشتن آن چیزی است که دیگران در آرامش یک نگاه می ماند پس به پرستش یک نگاه می توان گفت که آری من در نگاهها مانده ام و در پرستش یک نگاه پر از فریب ؟

اگر از ما گذری می توانی بمانی در قلبم

که تو در چشمان منی

اگر چشمان را بگیرند تو در روح من اوج  گرفته و جاودانی

پس دوستت خواهم داشت ...

ای مهربانترین مهربانان

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 13:37 توسط مثل هیچ کس |

امروزو فرداها مرا با خود خواهد برد

دوست داشتنی تیرن نگاهها ارامش نگاه توست

آنگاه که از لبریزم

به دوست داشتن و به یک اشاره از نگاه می مانم

تویی که از بودنم می دانی

فدانی تو ولی تو این را نمی دانی

درد را باهر نگاه از لبخندت می نویسم

احساس بودنم می کند

باز هم آشنا دارم

از دنیا من بیزارم

ای پرستشها مرا در یابید

آخرین لحظه تو را من

می بوسم

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 14:39 توسط مثل هیچ کس |